در عین حال که قلم خانم «عفت پور حسینی» تکنیک شاخص و قابل بررسی ندارد ولی احساس عمیق ، دقیق و قابل تحسین او برای من حرمتی دارد که تا مرتبه ستایش پیش می رود . حدود دو ماه پیش بود که تعدادی از فیلمهایی که ساخته بودم را برایش کپی کردم و به او دادم ... و پس از آن تا کنون مرا با نوشته های پر از احساس و درک عمیق و دقیقش مورد لطف خویش قرار می دهد . دوست دارم از همان ابتدا و کل نوشته اش را این جا بگذارم ؛ چرا که احساس خانم «پور حسینی» از قبل از دیدن فیلم و با خواندن ذهنیت و احساس خالق اثر شکل گرفته و با فیلم ها هویدا شده است ... علی ایحال لازم به ذکر میدانم بنویسم که به سه دلیل عمده علارغم خواسته ایشان (مبنی بر علنی نکردن نقدی که نگاشته اند) خویش را ملزم به گذاشتن نوشته در وبلاگم می دانم و امیدوارم ایشان هم به بزرگی خویش و آن دلایل عمده مرا ببخشند و از سر تقصیرات من بگذرند .
حمیدبهادری / مرداد ماه سال هزار و سیصدوهشتادو هشت

برای حمید عزیز :
می نویسم چرا که چند ماه قبل مکتوبش کردم و ترجیح می دادم که دست نوشته هایم را بابت نظرات خودم در مورد فیلم هایت را مستقیما به
حمید بهادری تحویل دهم...!(بابت تجربه ی قبل تر)..نمی گویم دوست نداشتم
ولی نمی خواستم و نمی خواهم اینگونه تصور کنی که این نوشته و نوشته های
بعدی در باب فیلم هایت را هم می نویسم تا در وبلاگت قرار دهی..مطلقا
اینچنین نیندیش...! چرا که نوشتنم دلایل دیگری دارد.....! دلیل عمده ی آن
نمی دانم چه حسی ایست و حتی نامگذاری این حس تا به امروز برایم مجهول
مانده است.....حس تعهد......حس اجبار ....حس جبری که از آن لذت می
برم...حس نزدیکی شدیدی که به نوشته ها و حتی فیلم هایت دارم و مرا مجبور و
متعهد می کند تا هر چند کوچک...هر چند ناقص..برایشان بنویسم...مثل رسالتی
که بر دوش خود دارم ....و بعد از آن است که حس آرامش و راحتی می کنم.....!
پس می نویسم به سبب اینکه باید بنویسم و باید بخوانی علارغم همه ی بایدها و نبایدهای
زندگی ام....! و باز تاکید میکنم بخوانی و نه بخوانند ... !
و
پوزش شاید به سبب دیر کرد آن....نمی گویم سرم شلوغ است و فرصت سر خاراندن
ندارم چرا که به این موضوع باور دارم که هر چقدر هم که اینگونه باشد باز
هم فرصتی پیش می آید تا ببینم و برایت بنویسم....و نیز کلنجارهای
خودم....و البته تنبلی من به سبب تایپ کردن دست نوشته هایم که برایم یکی
از سخت ترین و زجرآورترین کار ممکن است را نیز نباید فراموش کرد...ولی به
سبب ارزش و احترامی که برای حمید بهادری قائل هستم هر چند دیر ولی متحمل
می شوم و برایت تایپ می کنم....ای کاش فاصله معنایی نداشت و می توانستم
دست نوشته ها را به دست واقعی خودت برسانم مثل تعهدی بر دوش.....و لیکن
مجبورم آنرا تقدیم دست مجازی کنم که از آن به نام ایمیل یاد می
کنیم ... !
الدورادو : 1383
هنگامی
که انسان نتواند زندگی داشته باشد که آرزویش را دارد در عالم رویا آنرا
تصور می کند و عالم رویا جایی نیست جز وادی هنر...! و برای این مرد و زن
در وادی فیلم هایش ... !
الدورادو...جایی
که هیچ جنگ و خونریزی نیست جایی که همه ی انسانها انسانند و مثل انسان
زندگی می کنند....جایی که تمثیل کوچکی از بهشت را می توانی آنجا ببینی
....زمستان ندارد...زمستان تمثیلی از سردی و ناملایمات زندگی است ... !
و
این سوال بی جواب که اگر نمی توانستی دنیایی بسازی که انتظارش را داشتی
چرا دنیای یک انسان دیگر را خراب و نقش بر آب کردی...!؟ منظورم از آن
انسان دخترک فیلم است که یکه و تنها بی هیچ سرپناهی جز چهار دیواری خانه
ای به وسعت غربت دل کوچک دخترک مجبور به نفس کشیدن است و زیستن دنیایی پر
از خیالات و آرزوهای دست نیافتنی....و شایدآرزو و حسرت بزرگ شدن...دختر
بزرگی شدن و زیستن در آنسوی پنجره ای که دو جفت چشم او را نظاره می
کنند....زیستن در دنیایی بزرگتر و شوم تر از آن چهار دیواری محبوس...!
دختری که تمرین مادر بودن می کند...دختری که حسرت بزرگ شدن دارد....دختری
که آینده ی نامعلوم تری دارد....دختری که نمی داند هیچ خبری در عالم بزرگ
ترها نیست....جز منیت...جز دعوا و نه آشتی ...جز نامهربانی و خشونت..جز
نابرابری و ناعدالتی...! پدر و مادر مگر چقدر می توانند مراقب فرزندان یا
فرزند خود باشند...!؟..در را به رویش قفل کنند ...نگذارند که حتی به دنیای
بیرونی که در پشت پنجره پنهان است نگاه کند....مگر نه اینکه تا نیفتد نمی
تواند بایستد...مگر تو می توانی برایش راه بروی و بدوی...مگر چقدر می
توانند او را از غریبه ها دور کنند تا آسیبی به او نرسد...!؟..مگر نه
اینکه تا به او اجازه ی تجربه کردن ندهی نمی آموزد...چقدر می توانی تجارب
شخصی خود را بر او تحمیل کنی خوبی ها و بدی ها یی که تو آموختی و تجربه
کردی به او گوشزد کنی....چقدر باید ها و نبایدهای خودت را به او تحمیل کنی
و به او جرات و جسارت تجربه کردن ندهی به او آگاهی ندهی تا خود راه خود را
برگزیند برای خود بایدها و نبایدهایی بسازد و بدی ها و خوبی ها را خود
برای خود تعریف کند ... !
این
فیلم مرا به یاد نوشته ی " نامه ای به پدر" انداخت...نامه ای که بی هیچ
تردیدی روزی دخترک این فیلم برای پدرش خواهد نوشت...(البته اگر خداوند
رحمت خود را دریغ نکند و دخترک بتواند به این درک و شعور نائل آید)...گرچه
به نظرم می آید باید آدمهایی به مثابه ی انسان باشند تا نگذارند هیچ
الدورادوئی ساخته شود..و این خود عاملی شود برای تصور و خیال برای ساختن
دنیایی همچون الدورادو و برعکس ... !
ندا
دختری سیزده- چهارده ساله ای که بدون هیچ آگاهی و شناختی تمرین زن بودن و
مادر بودن می کند.بدون درک و شناخت دنیای بیرون از آن چهار دیواری خانه
تمرین می کند...مثل هزاران دختری که در جامعه ی ما زندگی می کنند...مثل من
و توهایی که در دورانی تجربه اش کرده ایم...مثل الگو...مثل درک ناقصی از
زندگی...که به اصطلاح زندگی همینه
دیگه....تولد...کودکی..جوانی....ازدواج....مادر و یا پدر شدن.....و
مرگ...! و دخترک های انگشت شماری (انسانهای انگشت شماری) به این نتیجه می
رسیدند و می رسند که زندگی در همین چیزها خلاصه نمی شود بلکه ابعاد وسیع
تر و گسترده تری به اندازه ی روح ما وجود دارد...! شاید بخواهیم افسوس
بخوریم و لیکن دردی دوا نمی شود و گره ای باز نخواهد شد به یقین ... !
الدورادو
فیلمی است در خور ستایش و تفکر...تفکر از اندیشه ی نهان این فیلم
سمبلیک... و شاید به نوعی پر از ابهام و در عین حال پر از واضحاتی که دیگر
قادر به درک و تفکر در باب آنرا نداریم ... !
سرگشتگی
دخترک در بیان جمله ی" من باید چیکار کنم" مثل همه ی باید ها و نباید هایی
که نمی توانیم برای خود قائل شویم..تصمیماتی که بایدی و نبایدی آنرا درک
نمی کنیم و به ناچار متزلزل و ناآگاه راهی بر می گزینیم که شاید گاها حتی
به بهای زندگی خودمان تمام شود و ما اینرا درک نمی کنیم...! شاید این فیلم
در ظاهر زندگی یک زن را بررسی و تحلیل کند ولی در واقع و به صورت عمیق تری
اگر فکر شود در می یابیم شاید مختص جنسیت خاصی نباشد و کل را در بر
بگیرد ... !
در
جامعه ای همانند جامعه ی اسلامی ما که جایگاه احترام و منزلت ویژه ای را
برای زنان قائل است که در عمل قائل نیست. و لیکن این فیلم سرنوشت زن را در
جامعه ی ما مثل پتکی فرود می آورد که آنقدر منگمان می کند که دیگر هیچ
اندیشه ای نمی کنیم..شاید فقط بتوانیم همزاد پنداری معصومانه ای را در خود
بپرورانیم...! بشریت بدبخت تر از آن است که بشود مرهمی نهاد و البته
متاسفانه زنان سهم بیشتری از این بدبختی را بر دوش خود دارند....! و این
جمله ی به جا که در تیتراژ فیلم آورده شده است به صورت واضح بیان کننده ی
این قضیه و کل زندگی بشریت است. "تنها این دو تو را از تمامی رنجها می
رهاند. عشق طولانی یا مرگ زودهنگام . نیچه" ....
و وقتی عمق موضوع را در می یابی برای مثال فیلمی ساخته می شود به نام
الدورادو....! فیلمی که از بطن جامعه سخن می گوید...فیلمی که متاثر از
جمله ی نیچه است....! آنقدر تفکر نهفته در پس زمینه ی فیلم گسترده و در
خور بحث و یادآوری است که این نوشته ها نمی تواند عمق موضوع را بیان
کند....در نتیجه چند راه بیشتر باقی نمی ماند...یا باید مثل بقیه ی افراد
از کنار آن رد شد...یا آنرا ندید....و یا اگر به ظاهر ادعایی کرده آنرا
آنقدر کوچک و حقیر شمرد که هم سطح خود گردند.... و یا تفکر کرد و راه چاره
ای گرچه ناامیدانه و پوچ برایش پیدا کرد....."این خانه از پای بست ویران است ... !
تصاویر
این فیلم و در کل پلان های مختلف موجود در فیلم خاص است و نقص و ضعفی به
چشم نمی خورد..(این نقص در فیلم بعد از تعطیلات گاها به چشم می خورد ولی
در این فیلم شاید به دلیل تفکر و بررسی های بیشتر و همینطور تجربه ی بیشتر
کارگردان و حتی تصویر بردار این موضوع به طرز شیرینی حل گشته است). عناصر
موجود در تمامی پلان ها حساب شده و سر جای خودش است و ترکیب بندی خاصی را
به تصاویر داده است. حرکت
دوربین و سمت و سویی که به خود می گیرد خاص و ملموس است و البته نه
تکراری...! دیالوگ ها خوب و عمق پذیر و پر از ابهام است ولی گاها در برخی
از موارد نباید لووووسش کرد چون به کار لطمه می زند و جلوه ی مثبتی به کار
نمی دهد...! موسیقی مثل قبل درست انتخاب شده است و ابهام خاصی به کار می
دهد. بازی دخترک با توجه به سنی که دارد(دختری پانزده ساله) قابل قبول
است...یعنی به نوعی ناشیانه و مبتدی نیست..چون به هر حال شخص بازیگر به
اصطلاح خود را بازی می کند...دختری که رویا ها و علائق تحمیل شده ی خود را
دارد ... !
بیش از این نمی خواهم در
باب مسائل تکنیکی قضیه بنویسم چرا که حس می کنم دچار توضیح واضحاتی هستم
که حمید بهادری خیلی بهتر و تخصصی تر از من این قضیه را می داند و درک می
کند و یک دلیل دیگر اینکه من یک نقاشم و طرز نگاهم به همه چیز و همه کس از
زاویه ی رنگ...فرم... بافت..با کادری مشخص و در عین حال بدون کادر و وسیع
است و شاید نتوانم از زاویه ی خاصی که یک هنرمند سینماگر دارد موضوع را
تجزیه و تحلیل کنم...! و لیکن تمامی این مباحثی که ذکر کردم کاملا شخصی و
حسی است و تنها می توانم نظرات و برداشت خود را از دیدن این فیلم خاص بیان
کنم ... !
باز هم فیلم خاص و پر معنایی بود .
تبریک می گم .
عفت پور حسینی / مرداد ماه سال هزار سیصد و هشتاد و هشت

+ نوشته شده به قلم حمیدبهادری در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت
1:13 |